السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

505

سيره معصومان ( فارسي )

او خنديدم . تو گفتى : پسر ابو طالب از غرورش دست‌بردار نيست . پيامبر ( ص ) به تو فرمود : « ساكت باش ! او غرورى ندارد و تو به جنگش مىروى و در حق او ستم روا مىدارى » . زبير گفت : آه ، خداوندا آرى چنين بود . اگر اين واقعه را به ياد مىداشتم هرگز به اين راه نمىآمدم . به خداى سوگند هرگز با تو در جنگ نمىشوم . على ( ع ) به سوى لشكريان خود بازگشت و به آنان فرمود : « زبير سوگند ياد كرد كه با شما نجنگد . » زبير نيز به طرف عايشه رفت و به او گفت : « از زمانى كه صاحب درك شده‌ام ، در هر جنگى به خود بوده‌ام جز در اين جنگ » . عايشه از وى پرسيد : چه مىخواهى كنى ؟ پاسخ داد : مىخواهم آنان را وانهم و بروم . پسرش ، عبد اللّه ، به او گفت : تو اين دو سپاه را روبه‌روى يكديگر قرار دادى و همين كه آنان به روى هم شمشير كشيدند ، مىخواهى آنان را وانهى و به روى . گويا تو پرچمهاى پسر ابو طالب را ديده و پى برده‌اى كه به دست جوانان شجاع است و مىدانى كه در زير اين پرچمها ، مرگ خونين به انتظار نشسته از اين رو مىخواهى ، خودت را به كنارى بكشى . اين سخنان مانع رفتن زبير شد . زبير گفت : من سوگند خوردم كه با على پيكار نكنم . پسرش گفت : « قسمت را كفاره كن و به جنگ او روانه شو » . زبير نيز غلامش به نام مكحول را آزاد كرد . عبد الرحمن بن سليمان تميمى در اين باره چنين سروده است : اى برادران ! كفارهء قسمى عجيب‌تر از اين كفاره نديده‌ام كه براى عصيان خداوند ، بنده آزاد كنند . يكى ديگر از شاعران تميمى نيز سروده است : مكحول را آزاد كرد تا دين خويش را نگهدارد و آن را كفارهء قسم خود قرار داد در حالى كه پيمان‌شكنى از چهرهء او هويدا بود . در روايتى آمده است : زبير سر نيزهء خود را بيرون آورد و با نيزه‌اى بدون سر به لشكريان على ( ع ) حمله برد . على ( ع ) فرمود : او را رها كنيد . او در سختى افتاده . آنگاه زبير به طرف يارانش بازگشت و براى بار دوم و سوم به سوى لشكر على ( ع ) هجوم آورد و آنگاه به پسرش گفت : آيا اين ترس است واى بر تو چه مىبينى ؟ عبد اللّه گفت : پوزش مىخواهم . و زبير گفت : على از كارى سخن گفت كه من آن را انكار نكردم و عمر پدر تو از دير زمانها در خير و نيكويى طى شده است . پس گفتى سخن كسى كه ابو الحسن را سرزنش كرد براى تو بس است و من گفتم برخى از آنچه گفتى براى من بس است . رها كردن كارهايى كه از فرجام شوم آنها بيم مىرود ، به خدا قسم در دنيا و آخرت بهتر است . پس من ننگ را بر آتش افروخته برگزيدم . من براى آن آتش هيئتى از گل بر پاى مىدارم ،